کـیـمـیـای سـعـادت
حرف های ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود

می پسـندم پاییـز را
که معافـم می کنـد
از پنـهان کردن
دردی که در صـدایم می پیچـد ُ
اشکی که در نگاهـم می چرخـد
آخر همه مـی داننـد
سـرما خورده ام . . . !


وقتی رسیدی
من بودم و
پرچین تنهایی ام
دلشکسته و بیقرار
سیر از این روزگار
باز به بن بست رسیده بودم
و تو آغوشت را باز کردی
بر روی دلواپسیهای
این دل بی قرار
و شانه هایت را سپردی
به بارش بی امان دلتنگیهایم
در کنارت صبور شدم? آرام
بودنت را سپاس..
*عزیزمهربانم:
تو صمیمی تر از آنی که دلم می پنداشت،
دل تو با همه آیینه ها نسبت داشت،تو همان ساده دل سبز نجیبی که خدا ،
در میان دل پاکت صدف آیینه کاشت!

اینجا ، آسمان هر شب آفتابی ست . . .
اینجا ، آسمان هر روز مهتابی ست . . .
اینجا ، ستاره ها نمی دانند چه وقت آیند . . .
شاید که وقت غروب خالیست . . .
اینجا ، غروب ها خونین است . . .
جنگ میان آفتابی و مهتابی ست . . .
اینجا ، ستاره ها نمی دانند چه وقت آیند . . .
شاید که وقت سحر خالیست . . .
چرا شهابی نمی آید آخر هر جمله . . . ؟
که خط زند و پر کند ؛ روی نقطه چین ها خالیست . . . !
اینجا ، ستاره ها ، شهاب ها خود نقطه چین شدند . . .
پس که باید پر کند ؛ این نقطه چین ها خالیست
| Design By : Pichak |
