سفارش تبلیغ
صبا

کـیـمـیـای سـعـادت


خانه دوست کجاست؟

 

خانه دوست در آغاز زمان آخرین حد مکان،

 

انتهای ابدیت،نه نه نزدیکتر..،

 

خانه دوست کنار پل پیمان ووفاست،

 

خانه او لب رودخانه ی قسمت که نامش دل ماست،

 

خانه دوست لب برکه جاوید بقاست،

 

خانه دوست بود کعبه دل، خانه دوست درون دل ماست!!



نوشته شده در سه شنبه 91/4/13ساعت 3:4 عصر توسط کیمیا نظرات ( ) |

دنیا که شروع شد ، زنجیر نداشت . خدا دنیای بی زنجیر آفرید

آدم بود که زنجیر را ساخت . شیطان کمکش کرد

دل زنجیر شد ؛ عشق زنجیر شد ؛ دنیا پر از زنجیر شد

و آدم ها همه دیوانه زنجیری

خدا دنیای بی زنجیر می خواست . نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است

امتحان آدم همین جا بود . دست های شیطان از زنجیر پر بود

خدا گفت : زنجیرت را پاره کن . شاید نام زنجیر تو عشق است

یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد . نامش را مجنون گذاشتند

مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری . این نام را شیطان بر او گذاشت

شیطان آدم را در زنجیر می خواست .

لیلی مجنون را بی زنجیر میخواست . لیلی می دانست خدا چه می خواهد

لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند . لیلی زنجیر نبود

لیلی نمی خواست زنجیر باشد

لیلی ماند ؛ زیرا لیلی نام دیگر آزادی است


 
 

غزل


نوشته شده در یکشنبه 91/1/20ساعت 3:41 عصر توسط کیمیا نظرات ( ) |

حرف های ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود


نوشته شده در شنبه 90/10/3ساعت 7:51 عصر توسط کیمیا نظرات ( ) |

می پسـندم پاییـز را

که معافـم می کنـد

از پنـهان کردن

دردی که در صـدایم می پیچـد ُ

اشکی که در نگاهـم می چرخـد

آخر همه مـی داننـد

سـرما خورده ام . . . !

 


نوشته شده در شنبه 90/8/28ساعت 4:59 عصر توسط کیمیا نظرات ( ) |

 

 

 

وقتی رسیدی

من بودم و

پرچین تنهایی ام

دلشکسته و بیقرار

سیر از این روزگار

باز به بن بست رسیده بودم

و تو آغوشت را باز کردی

بر روی دلواپسیهای

این دل بی قرار

و شانه هایت را سپردی

به بارش بی امان دلتنگیهایم

در کنارت صبور شدم? آرام

بودنت را سپاس..

*عزیزمهربانم:

تو صمیمی تر از آنی که دلم می پنداشت،

دل تو با همه آیینه ها نسبت داشت،تو همان ساده دل سبز نجیبی که خدا ،

در میان دل پاکت صدف آیینه کاشت!


نوشته شده در پنج شنبه 90/5/20ساعت 12:26 عصر توسط کیمیا نظرات ( ) |

اینجا ، آسمان هر شب آفتابی ست . . .
اینجا ، آسمان هر روز مهتابی ست . . .
اینجا ، ستاره ها نمی دانند چه وقت آیند . . .
شاید که وقت غروب خالیست . . .
اینجا ، غروب ها خونین است . . .
جنگ میان آفتابی و مهتابی ست . . .
اینجا ، ستاره ها نمی دانند چه وقت آیند . . .
شاید که وقت سحر خالیست . . .
چرا شهابی نمی آید آخر هر جمله . . . ؟
که خط زند و پر کند ؛ روی نقطه چین ها خالیست . . . !
اینجا ، ستاره ها ، شهاب ها خود نقطه چین شدند . . .
پس که باید پر کند ؛ این نقطه چین ها خالیست


نوشته شده در چهارشنبه 90/4/8ساعت 9:26 عصر توسط کیمیا نظرات ( ) |


Design By : Pichak