سفارش تبلیغ
سفید کننده دندان
کـیـمـیـای سـعـادت

کـیـمـیـای سـعـادت


دنیا که شروع شد ، زنجیر نداشت . خدا دنیای بی زنجیر آفرید

آدم بود که زنجیر را ساخت . شیطان کمکش کرد

دل زنجیر شد ؛ عشق زنجیر شد ؛ دنیا پر از زنجیر شد

و آدم ها همه دیوانه زنجیری

خدا دنیای بی زنجیر می خواست . نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است

امتحان آدم همین جا بود . دست های شیطان از زنجیر پر بود

خدا گفت : زنجیرت را پاره کن . شاید نام زنجیر تو عشق است

یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد . نامش را مجنون گذاشتند

مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری . این نام را شیطان بر او گذاشت

شیطان آدم را در زنجیر می خواست .

لیلی مجنون را بی زنجیر میخواست . لیلی می دانست خدا چه می خواهد

لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند . لیلی زنجیر نبود

لیلی نمی خواست زنجیر باشد

لیلی ماند ؛ زیرا لیلی نام دیگر آزادی است



 
 


غزل



نوشته شده در یکشنبه 20/1/91ساعت 3:41 عصر توسط کیمیا نظرات ( ) |

حرف های ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود



نوشته شده در شنبه 3/10/90ساعت 7:51 عصر توسط کیمیا نظرات ( ) |

می پسـندم پاییـز را


که معافـم می کنـد


از پنـهان کردن


دردی که در صـدایم می پیچـد ُ


اشکی که در نگاهـم می چرخـد


آخر همه مـی داننـد


سـرما خورده ام . . . !


 



نوشته شده در شنبه 28/8/90ساعت 4:59 عصر توسط کیمیا نظرات ( ) |

 

 


 


وقتی رسیدی


من بودم و


پرچین تنهایی ام


دلشکسته و بیقرار


سیر از این روزگار


باز به بن بست رسیده بودم


و تو آغوشت را باز کردی


بر روی دلواپسیهای


این دل بی قرار


و شانه هایت را سپردی


به بارش بی امان دلتنگیهایم


در کنارت صبور شدم? آرام


بودنت را سپاس..


*عزیزمهربانم:


تو صمیمی تر از آنی که دلم می پنداشت،


دل تو با همه آیینه ها نسبت داشت،تو همان ساده دل سبز نجیبی که خدا ،


در میان دل پاکت صدف آیینه کاشت!



نوشته شده در پنج شنبه 20/5/90ساعت 12:26 عصر توسط کیمیا نظرات ( ) |


اینجا ، آسمان هر شب آفتابی ست . . .
اینجا ، آسمان هر روز مهتابی ست . . .
اینجا ، ستاره ها نمی دانند چه وقت آیند . . .
شاید که وقت غروب خالیست . . .
اینجا ، غروب ها خونین است . . .
جنگ میان آفتابی و مهتابی ست . . .
اینجا ، ستاره ها نمی دانند چه وقت آیند . . .
شاید که وقت سحر خالیست . . .
چرا شهابی نمی آید آخر هر جمله . . . ؟
که خط زند و پر کند ؛ روی نقطه چین ها خالیست . . . !
اینجا ، ستاره ها ، شهاب ها خود نقطه چین شدند . . .
پس که باید پر کند ؛ این نقطه چین ها خالیست


نوشته شده در چهارشنبه 8/4/90ساعت 9:26 عصر توسط کیمیا نظرات ( ) |


Design By : Pichak