<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>كـيـمـيـاي سـعـادت</title>
<link>http://kimiya110.ParsiBlog.com</link>
<description>نسخه XML از وبلاگ " كـيـمـيـاي سـعـادت "</description>
<language>fa</language>
<generator>ParsiBlog.com RSS Generator</generator>
<lastBuildDate>Fri, 22 Aug 2008 01:05:43 GMT</lastBuildDate>
<author>كيميا</author>
<item>
<title>اقا جان! دست دلم را بگير..</title>
<link>http://kimiya110.ParsiBlog.com/617973.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#008000&gt;&lt;IMG src=&quot;http://i34.tinypic.com/24qk2ld.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;سلام علي&amp;nbsp; آل ياسين،السلام عليك يا داعي&amp;nbsp;الله&amp;nbsp;و رباني آياته،السلام عليك يا باب الله وديان دينه ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#004080&gt;باز هم جمعه&amp;nbsp; رنگ خون شد و من، هنوز چشم انتظار بر لب جاده دل نشسته‌ام... مي‌بيني مرا؟... همان که تنهاي تنهاست... مثل هميشه... کفش‌ها را به گوشه‌اي انداخته و محو تماشاي پايين رفتن قرص غمناک و سرخ رنگي است که تمام التهاب يک روز را با خودش مي‌برد. همان که خودش را با سنگ ريزه‌هاي کنار جاده مشغول کرده است... آه... از ندبه پر اميد صبح تا نوحه دلتنگي غروب فاصله‌اي است به اندازه يک قلب بي‌قرار... هنوز اميدوارم... نه به اندازه صبح... به اندازه يک مژه بر هم زدن... به اندازه آن مقدار از خورشيد که هنوز رخ در نقاب کوه نکشيده... شايد بيايي از پس آن درخت... آن بيد مجنون که ديد مرا به انتهاي جاده کور کرده... بيايي با آن لبخندي که تصويرش هميشه با من است... لبخندت چقدر زيباست...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#004080&gt;آخ... غروب شد آقا... ديگر خورشيد در افق نيست. جمعه به شب رسيد... بيد مجنون مي‌رقصد زير نسيمي که صورت خيسم را به بازي گرفته... سردم مي‌شود... اي کاش بودي و با عبايت شانه‌هاي ارزانم را گرما مي‌بخشيدي... از خدا بخواه زنده‌ام نگاه دارد... وعده من و شما جمعه ديگر... همين‌جا... کنار خرابه دل...&lt;BR&gt;مي‌خواهم بگويم از آنچه در دلم جاري است... اما مگر من و شما يکي نيستيم؟ اگر اين گونه است پس خبر داري از آنچه بر من رفته و مي‌رود... دستم بگير، مگذار غرق شوم... اينجا ميان مردم، در تنهايي... آه تنهايي!... هيچ‌گاه دست از سر دلم بر نمي‌داري.&lt;BR&gt;آقا جان دست دلم را بگير...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#008000&gt;دل&amp;nbsp;من باز هم بهانه ميگيرد&lt;BR&gt;قلب سرخ تو را نشانه ميگيرد&lt;BR&gt;آسمان&amp;nbsp; دلم&amp;nbsp; بارانيست&lt;BR&gt;چشمهايم هواي گريه ميگيرد&lt;BR&gt;گشته ام&amp;nbsp; کوچه هاي&amp;nbsp; شهرم را&lt;BR&gt;شايد از تو نشاني تازه ميگيرد&lt;BR&gt;آفتابم&amp;nbsp; چهره&amp;nbsp; افشا&amp;nbsp; کن&lt;BR&gt;حرفهايم&amp;nbsp; بوي شکوه&amp;nbsp; ميگيرد&lt;BR&gt;شايد آن روز که سهراب نوشت:&lt;BR&gt;تا شقايق هست زندگي بايد کرد...&lt;BR&gt;خبري از دل پر درد گل ياس نداشت.&lt;BR&gt;بايد اينطور نوشت:&lt;BR&gt;هر گلي هست...&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#008000&gt;چه شقايق چه گل پيچک و ياس &lt;BR&gt;تا نيايد آقا زندگي دشوار است&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#800000&gt;ميلادش بر همه منتظرانش تبريك وتهنيت باد&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 544px; HEIGHT: 330px&quot; height=487 src=&quot;http://i33.tinypic.com/10zcra9.jpg&quot; width=597&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Fri, 15 Aug 2008 12:53:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=617973</comments>
 <dc:creator>كيميا</dc:creator>
<guid>http://kimiya110.ParsiBlog.com/617973.htm</guid>
</item>

<item>
<title>به بهانه روز پاسدار...</title>
<link>http://kimiya110.ParsiBlog.com/607662.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 554px; HEIGHT: 70px&quot; height=56 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://i10.tinypic.com/73kvqls.gif&quot; width=588&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سلام بر حسين !سلام بر رهروان صديق حسين&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نميدونم اين حرفها را بايد اينجا بگم يا نه ولي از ديشب كه اين برنامه راديدم يه جورايي احساس دين ميكنم شايد بگيد اخه روز عيدي اين حرفا چيه ولي بهم حق بدين اگر اين حرفا اين روزا كه با نام روز پاسدار وجانباز نامگذاري شده گفته نشه كي بايد گفته بشه ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بزاريد برم سر اصل مطلب:ديشب وپريشب يه برنامه اي از شبكه دو پخش ميشد با عنوان نيمه پنهان كاري از روايت فتح بود بطور اتفاقي تلويزيون را روشن كردم وبرنامه را ديدم برنامه در مورد زندگي شهيدان بزرگوار بود واين دوروزه زندگينامه شهيدمنوچهر مدق بروايت از همسرشون خانم فرشته ملكي بود &lt;BR&gt;وقتي قصه زندگيشون را تعريف ميكردن از نحوه اشناييشون،ازدواجشون،زندگي مشتركشون ،وجانبازيشون وشهادت همسرشون خيلي برام جالب بود كه جوانان&amp;nbsp; ديروز ما چگونه فكر ميكردند&amp;nbsp; معيارهاشون چي بوده&amp;nbsp; وحتي عشقشون هم&amp;nbsp; كه با جوانان امروزي فرق داشته .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.خانم ملكي خيلي زيبا داشت&amp;nbsp; از زندگيشون تعريف ميكرد گاه از شيطنت هاشون ميگفت وبا لبخندي ازشون ميگذشت .واز بعضي خاطرات با بغضي در گلو واشكي در گوشه چشم ميگذشت وقتي از همسر شهيدش حرف ميزد گويي او الان زنده است ودركنارش هست راستش به اين عشق&amp;nbsp; پاك غبطه خوردم&amp;nbsp; زماني كه ميگفت همسرم بخاطر عشقي كه بهم داشت حاضر بود همه سختيها&amp;nbsp;ي جانبازي&amp;nbsp;را تحمل كنه ومن هم بخاطر كه او بيشتر بمونه حاضر بودم همه سختيهاشو بجون بخرم ولي او بيشتر پيشم بمونه&amp;nbsp;راستش اين روزها ديگه خيلي كمتر ميتوني از اين عشقها پيدا كني (عشق واقعي يعني اين)&amp;nbsp;وقتي گزارشگر از خانم ملكي در مورد نحوه شهادت همسرشون پرسيد&amp;nbsp; مثل اينكه&amp;nbsp; خيلي صحبت كردن براشون سخت شده بود وقتي در مورده&amp;nbsp; زمان جانبازيشون صحبت ميكرد گويي سختترين لحظات را گذرنده بودن وقتي&amp;nbsp; نوبت تعريف نحوه شهادت همسرشون شد ديگه اشك امونش نداد نميتونست حرف بزنه ولي اونچيزي كه منو خيلي بهم ريخت خوابي بود كه از زبان شهيد قبل از شهادتش نقل ميكرد اونم اين بود كه شهيد داشت از من وشما&amp;nbsp; پيش همرزمانش شكايت ميكرد وميگفت ديگه خسته شده وديگه دلش نميخواد تو اين دنيا باشه ميگفت ديگه جوناي امروز مثل ديروز نيستن&amp;nbsp; ودوست داشته هر چه زودتر پيش دوستاش بره وبعد هم شهيد شده است &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتي اين حرفها را شنيدم خيلي منقلب شدم با خودم گفتم انها هم ميتونستند زندگي مثل بقيه داشته باشن&amp;nbsp; زندگي كه با عشق شروع كرده بودن ولي بخاطر اسايش من وتو به اين اسايش لگد زدند وبراي حفظ اسلام وكيان واين مرز وبوم&amp;nbsp; از جان خود گذشتند تا ما در راحتي باشيم ولي ايا اين انصاف است كه فقط از انها&amp;nbsp; به اسم ياد كنيم تنها براي بزرگداشت آنها روز پاسدار وروز جانباز را جشن &amp;nbsp;بگيريم يا چند تا خيابان به اسم انها بزنيم ؟.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ايا اين رسم پاس داشتن حرمت خون پاك اين شهيدان است؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ايا فرداي قيامت ميتوانيم جوابگوي انها باشيم؟&lt;BR&gt;خدايا مارا قدردان خون شهيدان قرار بده وشفاعت انان را نصيبمان بگردان......آمين&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Tue, 05 Aug 2008 07:40:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=607662</comments>
 <dc:creator>كيميا</dc:creator>
<guid>http://kimiya110.ParsiBlog.com/607662.htm</guid>
</item>

<item>
<title>سفري كه يه خاطره شد!</title>
<link>http://kimiya110.ParsiBlog.com/593130.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#004040 size=2&gt;&amp;nbsp;&lt;IMG src=&quot;http://i12.tinypic.com/4r7xzme.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;يا رب البيت الحرام ،يا رب الشهر الحرام ، يا رب البلد الحرام، يا رب الركن والمقام يا رب المشعر الحرام،&amp;nbsp;&amp;nbsp;يا رب المسجد الحرام&amp;nbsp; يا رب الحل والحرام ،يا رب&amp;nbsp;النور والظلام ، يا رب التحيه والسلام...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#004080&gt;خدا را شاكرم كه&amp;nbsp; توفيق داد مسافر سرزمين وحي باشم و سعادت را همراهم ساخت تا زائر كويش باشم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#004080&gt;چه زود گذشت مثل اينكه همين ديروز بود كه&amp;nbsp; با شوق و ذوق در تدارك سفر بودم براستي عمره سفر كوتاه است چقدر دلم براي حرم نبوي تنگ شده&amp;nbsp; باز دلم هواي مسجد الحرام&amp;nbsp; را كرده چه&amp;nbsp;غروبهاي زيبايي داشتيم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#004080&gt;روزهاي قشنگ زيارت&amp;nbsp; نشستن در حرم زيباي پيامبر حس ميكني كه در خانه&amp;nbsp;بزرگ اشنايي هستي&amp;nbsp; اينقدر حس اشنايي بهت دست ميده كه نا خوداگاه شروع ميكني به صحبت كردن ودردل كردن وقتي اونجا هستي محو مجد وجلال وبزرگي مسجد ميشوي همه جا غرق در نور وروشنايي هست&amp;nbsp; گرچه دوست نداري اينجا را باجاي ديگه عوض كني اما دلت براي جاي ديگه هم تنگه دوست داري جايي را كه قبلا عكس وتصويرش را از فيلمها ديدي از نزديك ببيني بلند ميشوي و از مسجد نبوي بيرون ميروي وبسوي قبرستان بقيع آهسته قدم برميداري&amp;nbsp;&amp;nbsp;آنچه را كه ديدي باور نميكني&amp;nbsp; قبرستاني&amp;nbsp; ساكت بدون شمع وچراغ&amp;nbsp; جايي كه حتي اجازه نداري بلند&amp;nbsp; زيارتنامه بخواني و گريه كني بغض گلويت را ميفشارد با چشماني اشكبار روبه سوي گنبد خضرا &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#004080&gt;پيامبر(ص) ميكني وشكوه ميكني كه اي پيامبر بزرگوار اگر در زمان شما&amp;nbsp;به اهل بيت شما&amp;nbsp; رحم نكردند وحرمت آل الله را نداشتند اين زمان هم&amp;nbsp; شيعيان امت شما مظلومند واجازه ندارند به اهل بيت شما ابراز ارادت كنند با بغضي در گلو ودلي شكسته مجبوري با مدينه وداع كني ولي دلت خوشه كه ميخواي بري&amp;nbsp; به مكاني بزرگ خودتو براي انجام اعمال اماده ميكني&amp;nbsp;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#004080&gt;&lt;IMG src=&quot;http://i34.tinypic.com/a0ky6b.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&amp;nbsp;&lt;FONT color=#004080&gt;پوشيدن لباس احرام وگقتن تلبيه خودش حال وهواي ديگه اي داره در اوردن لباس دنيا اونم به دست خودت&amp;nbsp;چقدر زيباست ديدن اون همه&amp;nbsp;ادم كه همه لباس احرام پوشيدن هم زيبايي خاص خودشو داشت فكر ميكني همه فرشته ها از اسمون اومدن&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#004080&gt;&amp;nbsp;نشستن در حرم امن الهي وديدن اون همه عظمت وبزرگي واقعا زيبا بود&amp;nbsp; ديگه اونجا احساس تنهايي نميكني حس ميكني اينجا اخره همه ارزوهاته&amp;nbsp; تا بخودت ميايي بايد وداع كني با هرچي خوبي وزيبايه&amp;nbsp; چقدر دلتنگ اونجام&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#004080&gt;خدايا اين سفر&amp;nbsp; معنوي را قسمت همه ارزومندان بفرما .....امين&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 600px; HEIGHT: 441px&quot; height=568 src=&quot;http://i37.tinypic.com/24wu1ph.jpg&quot; width=650&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Jul 2008 22:38:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=593130</comments>
 <dc:creator>كيميا</dc:creator>
<guid>http://kimiya110.ParsiBlog.com/593130.htm</guid>
</item>

</channel>
</rss>  

