روز قيامت، نخستين کساني که بر حوض [کوثر] وارد مي شوند، دوستان در راه خداوند ـ عزّوجلّ ـ هستند . [رسول خدا صلي الله عليه و آله]
   [آرشيو شده ها]
جمعه 25 مرداد 1387 , ساعت 12:53 عصر


سلام علي  آل ياسين،السلام عليک يا داعي الله و رباني آياته،السلام عليک يا باب الله وديان دينه ...


باز هم جمعه  رنگ خون شد و من، هنوز چشم انتظار بر لب جاده دل نشسته‌ام... مي‌بيني مرا؟... همان که تنهاي تنهاست... مثل هميشه... کفش‌ها را به گوشه‌اي انداخته و محو تماشاي پايين رفتن قرص غمناک و سرخ رنگي است که تمام التهاب يک روز را با خودش مي‌برد. همان که خودش را با سنگ ريزه‌هاي کنار جاده مشغول کرده است... آه... از ندبه پر اميد صبح تا نوحه دلتنگي غروب فاصله‌اي است به اندازه يک قلب بي‌قرار... هنوز اميدوارم... نه به اندازه صبح... به اندازه يک مژه بر هم زدن... به اندازه آن مقدار از خورشيد که هنوز رخ در نقاب کوه نکشيده... شايد بيايي از پس آن درخت... آن بيد مجنون که ديد مرا به انتهاي جاده کور کرده... بيايي با آن لبخندي که تصويرش هميشه با من است... لبخندت چقدر زيباست...


آخ... غروب شد آقا... ديگر خورشيد در افق نيست. جمعه به شب رسيد... بيد مجنون مي‌رقصد زير نسيمي که صورت خيسم را به بازي گرفته... سردم مي‌شود... اي کاش بودي و با عبايت شانه‌هاي ارزانم را گرما مي‌بخشيدي... از خدا بخواه زنده‌ام نگاه دارد... وعده من و شما جمعه ديگر... همين‌جا... کنار خرابه دل...
مي‌خواهم بگويم از آنچه در دلم جاري است... اما مگر من و شما يکي نيستيم؟ اگر اين گونه است پس خبر داري از آنچه بر من رفته و مي‌رود... دستم بگير، مگذار غرق شوم... اينجا ميان مردم، در تنهايي... آه تنهايي!... هيچ‌گاه دست از سر دلم بر نمي‌داري.
آقا جان دست دلم را بگير...


دل من باز هم بهانه ميگيرد
قلب سرخ تو را نشانه ميگيرد
آسمان  دلم  بارانيست
چشمهايم هواي گريه ميگيرد
گشته ام  کوچه هاي  شهرم را
شايد از تو نشاني تازه ميگيرد
آفتابم  چهره  افشا  کن
حرفهايم  بوي شکوه  ميگيرد
شايد آن روز که سهراب نوشت:
تا شقايق هست زندگي بايد کرد...
خبري از دل پر درد گل ياس نداشت.
بايد اينطور نوشت:
هر گلي هست...
چه شقايق چه گل پيچک و ياس
تا نيايد آقا زندگي دشوار است


ميلادش بر همه منتظرانش تبريک وتهنيت باد



سه‏شنبه 15 مرداد 1387 , ساعت 7:40 صبح


سلام بر حسين !سلام بر رهروان صديق حسين


نميدونم اين حرفها را بايد اينجا بگم يا نه ولي از ديشب که اين برنامه راديدم يه جورايي احساس دين ميکنم شايد بگيد اخه روز عيدي اين حرفا چيه ولي بهم حق بدين اگر اين حرفا اين روزا که با نام روز پاسدار وجانباز نامگذاري شده گفته نشه کي بايد گفته بشه ؟


بزاريد برم سر اصل مطلب:ديشب وپريشب يه برنامه اي از شبکه دو پخش ميشد با عنوان نيمه پنهان کاري از روايت فتح بود بطور اتفاقي تلويزيون را روشن کردم وبرنامه را ديدم برنامه در مورد زندگي شهيدان بزرگوار بود واين دوروزه زندگينامه شهيدمنوچهر مدق بروايت از همسرشون خانم فرشته ملکي بود
وقتي قصه زندگيشون را تعريف ميکردن از نحوه اشناييشون،ازدواجشون،زندگي مشترکشون ،وجانبازيشون وشهادت همسرشون خيلي برام جالب بود که جوانان  ديروز ما چگونه فکر ميکردند  معيارهاشون چي بوده  وحتي عشقشون هم  که با جوانان امروزي فرق داشته .


.خانم ملکي خيلي زيبا داشت  از زندگيشون تعريف ميکرد گاه از شيطنت هاشون ميگفت وبا لبخندي ازشون ميگذشت .واز بعضي خاطرات با بغضي در گلو واشکي در گوشه چشم ميگذشت وقتي از همسر شهيدش حرف ميزد گويي او الان زنده است ودرکنارش هست راستش به اين عشق  پاک غبطه خوردم  زماني که ميگفت همسرم بخاطر عشقي که بهم داشت حاضر بود همه سختيها ي جانبازي را تحمل کنه ومن هم بخاطر که او بيشتر بمونه حاضر بودم همه سختيهاشو بجون بخرم ولي او بيشتر پيشم بمونه راستش اين روزها ديگه خيلي کمتر ميتوني از اين عشقها پيدا کني (عشق واقعي يعني اين) وقتي گزارشگر از خانم ملکي در مورد نحوه شهادت همسرشون پرسيد  مثل اينکه  خيلي صحبت کردن براشون سخت شده بود وقتي در مورده  زمان جانبازيشون صحبت ميکرد گويي سختترين لحظات را گذرنده بودن وقتي  نوبت تعريف نحوه شهادت همسرشون شد ديگه اشک امونش نداد نميتونست حرف بزنه ولي اونچيزي که منو خيلي بهم ريخت خوابي بود که از زبان شهيد قبل از شهادتش نقل ميکرد اونم اين بود که شهيد داشت از من وشما  پيش همرزمانش شکايت ميکرد وميگفت ديگه خسته شده وديگه دلش نميخواد تو اين دنيا باشه ميگفت ديگه جوناي امروز مثل ديروز نيستن  ودوست داشته هر چه زودتر پيش دوستاش بره وبعد هم شهيد شده است


وقتي اين حرفها را شنيدم خيلي منقلب شدم با خودم گفتم انها هم ميتونستند زندگي مثل بقيه داشته باشن  زندگي که با عشق شروع کرده بودن ولي بخاطر اسايش من وتو به اين اسايش لگد زدند وبراي حفظ اسلام وکيان واين مرز وبوم  از جان خود گذشتند تا ما در راحتي باشيم ولي ايا اين انصاف است که فقط از انها  به اسم ياد کنيم تنها براي بزرگداشت آنها روز پاسدار وروز جانباز را جشن  بگيريم يا چند تا خيابان به اسم انها بزنيم ؟.


ايا اين رسم پاس داشتن حرمت خون پاک اين شهيدان است؟


ايا فرداي قيامت ميتوانيم جوابگوي انها باشيم؟
خدايا مارا قدردان خون شهيدان قرار بده وشفاعت انان را نصيبمان بگردان......آمين


سه‏شنبه 1 مرداد 1387 , ساعت 10:38 عصر

 


يا رب البيت الحرام ،يا رب الشهر الحرام ، يا رب البلد الحرام، يا رب الرکن والمقام يا رب المشعر الحرام،  يا رب المسجد الحرام  يا رب الحل والحرام ،يا رب النور والظلام ، يا رب التحيه والسلام...


خدا را شاکرم که  توفيق داد مسافر سرزمين وحي باشم و سعادت را همراهم ساخت تا زائر کويش باشم .


چه زود گذشت مثل اينکه همين ديروز بود که  با شوق و ذوق در تدارک سفر بودم براستي عمره سفر کوتاه است چقدر دلم براي حرم نبوي تنگ شده  باز دلم هواي مسجد الحرام  را کرده چه غروبهاي زيبايي داشتيم .


روزهاي قشنگ زيارت  نشستن در حرم زيباي پيامبر حس ميکني که در خانه بزرگ اشنايي هستي  اينقدر حس اشنايي بهت دست ميده که نا خوداگاه شروع ميکني به صحبت کردن ودردل کردن وقتي اونجا هستي محو مجد وجلال وبزرگي مسجد ميشوي همه جا غرق در نور وروشنايي هست  گرچه دوست نداري اينجا را باجاي ديگه عوض کني اما دلت براي جاي ديگه هم تنگه دوست داري جايي را که قبلا عکس وتصويرش را از فيلمها ديدي از نزديک ببيني بلند ميشوي و از مسجد نبوي بيرون ميروي وبسوي قبرستان بقيع آهسته قدم برميداري  آنچه را که ديدي باور نميکني  قبرستاني  ساکت بدون شمع وچراغ  جايي که حتي اجازه نداري بلند  زيارتنامه بخواني و گريه کني بغض گلويت را ميفشارد با چشماني اشکبار روبه سوي گنبد خضرا


پيامبر(ص) ميکني وشکوه ميکني که اي پيامبر بزرگوار اگر در زمان شما به اهل بيت شما  رحم نکردند وحرمت آل الله را نداشتند اين زمان هم  شيعيان امت شما مظلومند واجازه ندارند به اهل بيت شما ابراز ارادت کنند با بغضي در گلو ودلي شکسته مجبوري با مدينه وداع کني ولي دلت خوشه که ميخواي بري  به مکاني بزرگ خودتو براي انجام اعمال اماده ميکني .



 پوشيدن لباس احرام وگقتن تلبيه خودش حال وهواي ديگه اي داره در اوردن لباس دنيا اونم به دست خودت چقدر زيباست ديدن اون همه ادم که همه لباس احرام پوشيدن هم زيبايي خاص خودشو داشت فکر ميکني همه فرشته ها از اسمون اومدن


 نشستن در حرم امن الهي وديدن اون همه عظمت وبزرگي واقعا زيبا بود  ديگه اونجا احساس تنهايي نميکني حس ميکني اينجا اخره همه ارزوهاته  تا بخودت ميايي بايد وداع کني با هرچي خوبي وزيبايه  چقدر دلتنگ اونجام


خدايا اين سفر  معنوي را قسمت همه ارزومندان بفرما .....امين  



   [آرشيو شده ها]

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[25/5/1387- 12:53 ع] اقا جان! دست دلم را بگير..
[15/5/1387- 7:40 ص] به بهانه روز پاسدار...
[1/5/1387- 10:38 ع] سفري که يه خاطره شد!
[آرشيو شده ها]