[ و فرمود : ] مرگ نزديک است و همصحبتى دنيا اندک . [نهج البلاغه]
   1   2      >
يکشنبه 31 ارديبهشت 1385 , ساعت 1:0 عصر


هو المحبوب


اصل وصال دل است ؛ باقي زحمت آب و گل است . الهي ؛ اگر
از دوستانم حجاب بردار ؛ و اگر مهمانم ؛ مهمان را نکو دار




جوينده گوينده است و يابنده خاموش . فرياد از معرفت رسمي
و از عبادات عادتي . در خانه اگر کس است يک حرف بس
است

اگر در آيي ؛ در باز است و اگر نيايي ؛ خداي بي نياز است
اگر دوست را از در بيرون کنند ؛ از دل بيرون نکنند




الهي ؛ نه آنچه دارم دانم ؛ و نه آنچه دانم دارم . الهي ؛ مکش
اين چراغ افروخته را ؛ و مسوز اين دل سوخته را . الهي ؛ گفتي
کريمم ؛ اميد بدان تمام است



برگرفته از « رساله دل و جان » و « رساله واردات » از آثار خواجه عبدالله انصاري




دوشنبه 25 ارديبهشت 1385 , ساعت 6:52 صبح


درروياها‌يم ديدم که با خدا گفتگو مي‌کنم
خدا پرسيد: پس تو مي‌خواهي با من گفتگو کني ؟
من درپا‌سخش گفتم : اگر وقت داريد ؟ خدا خنديد ،
وقت من بي‌نهايت است ...
در ذهنت چيست که مي‌خواهي از من بپرسي ؟
پرسيدم چه چيز بشر، شما را سخت متعجب مي سازد ؟
خدا پاسخ داد : کودکي‌شان ،
اينکه آنها ازکودکي‌شان خسته مي شوند عجله دارند که بزرگ شوند
و بعد...
دوباره پس از مدتها آرزو مي‌کنند که کودک باشند .
...اينکه آنها سلامتي خود را از دست مي دهند تا پول بدست آورند .
و بعد پولشا‌ن را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را بدست آورند .
اينکه با اضطراب به آينده مي نگرند
و حال را فراموش مي کنند و بنابراين نه درحال زندگي مي‌کنند و نه درآينده .
اينکه آنها به گونه اي زندگي مي‌کنند که گويي هرگزنمي‌ميرند ،
و به گونه اي مي‌ميرند که گويي هرگز زندگي نکرده ا‌ند .



دستهاي خدا دستا‌نم را گرفت . براي مدتي سکوت کرديم
و من دوباره پرسيدم :
به عنوان يک پدر
مي خواهي کدام درسهاي زندگي را ، از فرزندانت بياموزند ؟
او گفت :




بياموزند که آنها نمي‌توانند کسي را وادار کنند که عاشقشا‌ن باشد ،
همه کاري که آنها مي توانند بکنند اين است که
اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند .
بياموزند که درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند ،
بياموزند که آدمهايي هستند که آنها را دوست دارند
فقط نمي‌ دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند
بياموزند که دو نفر مي توانند باهم به يک نقطه نگاه مي کنند
و آن را متفاوت ببينند
بيا‌موزند که کافي نيست فقط آنها ديگران را ببخشند
بلکه آنها بايد خود را نيز ببخشند
من با خضوع گفتم :
از شما به خاطر اين گفتگو متشکرم .
آيا چيز ديگري هست که دوست داريد فرزندانتان بدانند ؟
خداوند لبخند زد و گفت :
فقط اينکه بدانند من اينجا هستم .
" هميشه "


جمعه 15 ارديبهشت 1385 , ساعت 2:0 عصر



باز هم جمعه شد باز هم شميم خوش يار در کوچه باغهاي خشکيده دلمان پيچيد و


  حال و هوايي ديگري داد . باز هم نگاه هاي منتظر ، دلهاي شکسته و غريب و گذشت


 لحظه ها و ثانيه در کشاکش انتظار



چشمهامان خسته است،گويي در غبار اوهام فرو رفته ايم،دستهاي لرزان مان در انتظار دامان ترحم است.


واين گونه هاي خشکيده مان است که در قحطي شبنم ميميرد،کاسه هاي گدايي احساسمان را بنگر که به خشکسالي معرفت دچار شده اند.


کجاست آن ييلاق سبز نگاهت که سپيده دمانش شبنم افشان است؟


کجاست آن حضور نوراني که لحظه هاي حياتش ثانيه هاي باراني وزمزمه هاي نوراني است؟


کجاست آن مشعلدار نيمه شبان تاريک؟


اينک که جهان در تاريکي نيايش است وانسان در بيابان جهل قدم ميزند ،اينک که زمين در خشکسالي قنوت آواز مرگ را زمزمه ميکند.


اي مهربان!اورا برايمان بنمان که کاسه هاي گداييمان را به تصدقي پرسازدوگونه هاي بهت زده مان را دست نوازشي کشدولب هاي خشکيده معرفتمان را آب ظهور بنوشاند وسينه غربت کشيده مان را به قربت برساند.


اي پروردگارمهربان صلوات وتحيت بر او فرست ،که آرزوي سينه هاي سوخته ونگاه منتظران است.


بار الها!فرشتگان مقرب را نگاهبان او قرار بده که اينک تنها ترين مرد افلاکي زمين است.


خدايا!آن سلطان هدايت را ملک سليماني ده وفراتر از آن مملکت دو جهاني که خوبرويان آينه خوبي اويند.


صوت دلرباي حزينش دلرباتر از داوودوزيباييش بيشتر از جمال يوسف وسفره عشقش نمکين تر ازهمه است.او زيباترين استعاره رحمت توست.


الهي !عشق را با دستان او بر قلب ما حاکم  گردان وتوحيد را با جام او بر جان ما بچشان.


                                    بار الها اورا براي انسانيت نگاهدار...                            


 




او خواهد آمد در بهاري سبز و خرم
تن واره اش تن پوشي از شولاي شبنم


تفسيري از هُرم عدالت در گلويش
در دست هايش حس آزادي فراهم


او مي رسد در يک سحر، در جمعه اي سبز
بر شانه هايش مي زند باران دمادم


اين جمعه ها را تا کجا بايد شمردن
دل تنگم از اين جمعه ها و از خودم هم


لبريزم ار فريادهاي گُرگرفته
او خواهد آمد در بهاري سبزو خرم


   1   2      >

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[25/5/1387- 12:53 ع] اقا جان! دست دلم را بگير..
[15/5/1387- 7:40 ص] به بهانه روز پاسدار...
[1/5/1387- 10:38 ع] سفري که يه خاطره شد!
[آرشيو شده ها]