در هر يک از امّت من که نه دانشمند است و نه دانشجو، خيري نيست . [پيامبر خدا صلي الله عليه و آله]
پنجشنبه 25 اسفند 1384 , ساعت 10:0 صبح


صدا مي آيد


صداي پاي بهاراست که از همين نزديکي بگوش ميرسد ولي اينبار بجاي  چهچه بلبلان  ونغمه سرايي مرغان عشق بانگ جرس کاروان ميآيد کارواني که از قافله عشق بر جاي مانده است ومنتظر رسيدن به خاک پربلا وماتم هستند تا عقده دل را واکنند...


چگونه ميتوان شاد بود در حاليکه هنوز شال عزا بر گردن مولايمان اويخته است؟


چگونه ميتوان به يکديگر تبريک گفت زمانيکه جدمان در عزاي جد بزرگوارشان بسوگ نشسته است؟


آيا ميتوان رخت نو بر تن کرد  آنگاه که کودکان اين قافله هنوز رخت عزا بر تن دارند وچله نشين عزيزانشان هستند؟


من وتو که در آن سال نبوديم ودر ذخائر تقدير نهفته بوديم حال که در اين دروان جاهليت ثاني وعصر توبه پا به عرصه وجود نهاديم بدانيم که قافله عشق در سفر تاريخ است بايد خود را به قافله سال شصت و يک وهجري رساند وبا آنان همصدا شويم و عرضه بداريم ماهم در عزاي شما بسوگ نشستيم باشد که اين عزاداريها مرهمي بر قلب دردناک مولا وآقايمان حجت بن الحسن (عج) باشدوامسال سالي حسيني  براي تمام شيعيان حضرتش باشد....




 زجا برخيز جابر دلبر جانانه مي آيد       


                                       قدم از خانه بيرون نه که صاحبخانه مي آيد


زجا برخيز وکن خود رامهيا بهر استقبال


                                        که از ره بلبل وشمع وگل وپروانه مي آيد


 کمر بر بند وشو آماده از بهر پذيرايي


                                      که از ره کاروان غم در اين غمخانه مي آيد


بجاي اشک خون دل زچشم خويش جاري کن


                                       که نور چشم زهرا عابد فرزانه مي آيد


به شهر آشنايي ها خدا را خواهري از ره


                                       به ديدار برادر از بر بيگانه مي آيد


بناي کاخ شادي را به اشک ديده ويران کن


                                      که اين عرش آشيان از گوشه ويرانه مي آيد



دوشنبه 22 اسفند 1384 , ساعت 8:2 صبح


 
درد، دل آدمي را بيدار مي‏کند، روح را صفا مي‏دهد، غرور و خودخواهي را نابود مي‏کند، نخوت و فراموشي را از بين مي‏برد، انسان را متوجه وجود خود مي‏کند.انسان گاه‏گاهي خود را فراموش مي‏کند، فراموش مي‏کند که بدن دارد، بدني ضعيف و ناتوان، که در مقابل عالم و زمان، کوچک و ناچيز و آسيب‏پذير است، فراموش مي‏کند که هميشگي نيست، و چند صباحي بيشتر نمي‏پايد، فراموش مي‏کند که جسم مادي او نمي‏تواند با روح او هم‏پرواز شود، لذا اين انسان احساس ابديت و مطلقيت و قدرت مي‏کند، سرمست پيروزي و اوج آمال و آرزوهاي دور و دراز خود، بي‏خبر از حقيقت تلخ و واقعيت‏هاي عيني وجود، به پيش مي‏تازد و از هيچ ظلم و ستمي روگردان نمي‏شود. اما درد آدمي را به خود مي‏آورد، حقيقت وجود او را به آدمي مي‏فهماند، و ضعف و زوال و ذلت خود را درک مي‏کند، و دست از غرور کبريايي برمي‏دارد، و معني خودخواهي و مصلحت‏طلبي و غرور را مي‏‏فهمد و آن را توجيه مي‏کند
.
 
خدايا! تو را شکر مي‏کنم که با فقر آشنايم کردي تا رنج گرسنگان را بفهمم و فشار دروني نيازمندان را درک کنم.


خدايا! تو را شکر مي‏کنم که باران تهمت ودروغ و ناسزا را عليه من سرازير کردي، تا در ميان توفان‏هاي وحشتناک ظلم و جهل و تهمت غوطه‏ور شوم، و ناله حق‏طلبانه من در برابر غرش تندرهاي دشمنان و بدخواهان محو و نابود گردد، و در دامان عميق و پرشکوه درد، سر به گريبان فطرت خود فرو برم. و درد و رنج علي را تا اعماق روحم احساس کنم، علي بزرگ، علي نمونه، علي مظهر اسلام و عنايت و عبادت و محبت و ايمان و عشق و تکامل، که با تمام عظمتش، و با تمام درخشش خيره‏کننده‏اش، بيش از هر کس مورد تهمت و دروغ و ناسزا قرار گرفت، و بيش از هزاروچهارصد سال تاريخ، و هزارها عبرت روزگار، هنوز هم هجوم تبليغات شوم طاغوتيان در اذهان اکثريت مسلمانان باقي نمانده است و شخصيت بي‏همتاي اين نمونه روزگار براي ميليون‏ها بشر ناشناخته مانده است.
 
خدايا! تو را شکر مي‏کنم که مرا با درد آشنا کردي تا درد دردمندان را لمس کنم، و به ارزش کيميايي درد پي ببرم، و «ناخالصي»هاي وجودم را در آتش درد بسوزم، و خواسته‏هاي نفساني خود را زير کوه غم و درد بکوبم، و هنگام راه رفتن بر روي زمين و نفس کشيدن هوا، وجدانم آسوده و خاطرم آرام باشد تا به وجود خود پي ببرم و موجوديت خود را حس کنم.
 
خدايا! تو را شکر مي‏کنم که تو مرا در آتش عشق گداختي، و همه موجودات و «خواستني»ها را بجز عشق و معشوق در نظرم خوار و بي‏مقدار کردي، تا از کنار هر حادثه وحشتناک به سادگي و آرامي بگذرم. دردها، تهمت‏ها، ظلم‏ها، فشارها، و شکنجه ‏ها را با سهولت تحمل کنم.
 
خدايا! تو را شکر مي‏کنم که لذت معراج را بر روحم ارزاني داشتي، تا گاه‏گاهي از دنياي ماده درگذرم، و آنجا جز وجود تو را نبينم و جز «بقا»ي تو چيزي نخواهم، و بازگشت از «ملکوت اعلي» براي من شکنجه‏اي آسماني باشد که ديگر به چيزي دل نبندم و چيزي دلم را نربايد.
 
خدايا! اکنون احساس مي‏کنم که در دريايي از درد غوطه مي‏خورم، در دنيايي از غم و حسرت غرق شده‏ام، به حدي که اگر آسمان‏ها و زمين را و همه ثروت وجود را به من ارزاني داري به سهولت رد مي‏کنم، و اگر همه عالم را عليه من آتش کني، و آسماني از عذاب بر سرم بريزي و زير کوه‏هاي غم و درد مرا شکنجه کني، حتي آخ نگويم، کوچکترين گله‏اي نکنم، کمترين ناراحتي به خود راه ندهم، فقط به شرط آنکه ذکر خود را، و ياد خود را و زيبايي خود را از من نگيري، و مرا در همان حال به دست بلا بسپاري، به شرط آنکه بدانم اين بلا از محبوب به من رسيده است تا احساس لذت کنم، و همه دردها و شکنجه‏ها را به جان و دل بخرم، و اثبات کنم که عزت و ذلت دنيا براي من يکسان است، لذت و درد دنيا مرا تکان نمي‏دهد و شکست و پيروزي مادي در من تأثيري ندارد.
 
خوش نداشتم و ندارم، که دوستانم و بزرگان به خاطر دوستي و محبت از من دفاع کنند، و مرا از ميان توفان بلاي حوادث نجات دهند، خوش نداشتم که رحمت و شفقت دوستان و مخلصين را برانگيزم، و از قدرت معنوي و مادي آنان در راه هدف مقدس خويش استفاده کنم.اما هميشه مي‏خواستم که شمع باشم و بسوزم و نور بدهم و نمونه‏اي از مبارزه و کلمه حق و مقاومت در مقابل ظلم باشم؛ مي‏خواستم هميشه مظهر فداکاري و شجاعت باشم و پرچم شهادت را در راه خدا به دوش بکشم. مي‏خواستم در درياي فقر غوطه بخورم و دست نياز به سوي کسي دراز نکنم، مي‏خواستم فرياد شوم و زمين و آسمان را با فداکاري و ايمان و پايداري خود بلرزانم، مي‏خواستم ميزان حق و باطل باشم، و دروغ‏گويان و مصلحت‏طلبان و غرض‏ورزان را رسوا کنم، مي‏خواستم آن‏چنان نمونه‏اي در برابر مردم بوجود آورم که هيچ حجتي براي چپ و راست نماند، و طريق مستقيم، روشن و صريح و معلوم باشد، و هر کس در معرکه سرنوشت، مورد امتحان سخت قرار نگيرد و راه فرار براي کسي نماند.اما هميشه آرزو داشتم اگر دوستانم مي‏خواهند از من دفاع کنند، به خاطر حق دفاع کنند، نه به خاطر محبت و دوستي، اگر به هدف من علاقمندند، به خاطر طرفداري از حق باشد، نه رحم و شفقت به دوستي دل‏سوخته و رنج‏ديده که احياناً کسب قلب او ثواب داشته باشد.
  
                                 برگرفته از نوشتهاي  شهيد دکترمصطفي چمران




ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[25/5/1387- 12:53 ع] اقا جان! دست دلم را بگير..
[15/5/1387- 7:40 ص] به بهانه روز پاسدار...
[1/5/1387- 10:38 ع] سفري که يه خاطره شد!
[آرشيو شده ها]