بشنو تا بداني و ساکت شو تا سالم بماني . [امام علي عليه السلام]
سه‏شنبه 27 آذر 1386 , ساعت 12:0 صبح

 


 
باز اين اشک است که از جاده‏هاى دل مى‏گذرد و در کوير نياز ساکن مى‏شود .


دوباره کبوترهاى محرم خيال، با خاک عرفات، تيمم مى‏کنند .


نمى‏دانم! اما هر چه هست من زائر کوى حسينم .


مى‏خواهم با زمزمه‏هاى حسينى در صحراى عرفات، محرم درگاه خدا شوم.


 روز نهم، به عرفات برو و درآنجا توقف کن.


وقوف! آري وقوف، رکود و درجا زدن درآنجا نيست، بلکه تحرک و نشاط است .


وقوف درعرفات به منزله شناخت وعرفان است به معارف الهي.


عرفات سرزمين اشک و دعاست . آنجا، مکاني است که خداوند به دليل اشکها و دعاهاي


زائران به فرشتگان مباهات مي کند. سرزميني که گناهان در آن بخشيده مي شوند.


عرفات سرزميني است که به عرصات قيامت ماند که خلايق همه جمع اند وهر کس به دعا


مشغول است و در انتظار رد و قبول، بيرون دروازه اند . بايد بيابند تابه حرم" مشعر" راه


يابند، تا نيابند به حرم راهشان نيست. آنگاه که پاک شوند، وارد حرم مي شوند. خانه خدا


پاک است وميهمان پاک مي پذيرد.


عرفات سرزميني است که بهترين مردان خدا در آن درنگ نموده ،


 اشکها ريخته و نيايش ها کرده اند.


عرفات با اشکهاي مقدس سيد الشهداء در روزعرفه به هنگام خواندن دعاي عرفه متبرک تر


شده است .


حسين جان ! در اين دشت چه خواندي که هنوز دشت، از نام تو عرفان دارد . شب از ياد


توعطرآگين است. آسمان رنگ خدايي دارد . سنگهاي جبل الرحمه همه نالانند.



اين سرزمين، سرزمين شهادت، معرفت و عرفان است.


مي داند چه کسي بر روي آن گام مي نهد. چرا آمده؟ چگونه بر مي گردد؟


اي حسين، اي مرد عرفان، در دعاي عرفه چه گفتي که حاجيان همه گريانند؟


صحراي عرفات، کلاس شناخت و خود سازي امام حسين عليه السلام است.


روزعرفه همراه شاگردان وفادارش در اين پايگاه مقدس، درنگي بس شگرف کردند و روي


به دامن کوه رحمت نهادند و درسمت چپ کوه در برابر کعبه، کلاس صحرايي تشکيل دادند


که موضوع آن شناخت و سازندگي بود.


در آن روز، دستهاي مبارک را رو به معبود بلند نمود و راز و نياز کرد و سراسر دعا بود و


اشک عاشقانه گفت:


اي مولاي من، تويي که نعمت دادي، تويي که احسان کردي، تويي که به نيکي رفتار


نمودي، تويي که کرامت فرمودي، تويي که فضيلت بخشيدي، تويي که فضل خود را به


اتمام رسانيدي، تويي که روزي عطا فرمودي، تويي که کرم کردي، تويي که توانمندم


ساختي، تويي که سرمايه ام دادي، تويي که پناه دادي، تويي که کفايت کردي، تويي که


هدايت کردي، تويي که از گناه بازداشتي، تويي که گناهان را پوشانيدي، تويي که گناهان را


بخشيدي، تويي که عذر پذيرفتي، تويي که مکنت و جاه بخشيدي، تويي که عزت دادي،


تويي که پشتيبان بودي، تويي که اکرام کردي، بلند مرتبه اي پروردگارمن، ستايش جاودانه


از آن توست و سپاس پيوسته تو را سزاست.


اما من، اي خدايم، به خطاهايم معترفم، پس بر من ببخشاي! منم که گناه کردم، منم که


خطا نمودم، منم که ناداني کردم، منم که به سوي گناه شتافتم، منم که وفا ننمودم، منم


که پيمان شکستم، منم که به جرم خود اقرار کردم. بارالها! من بدان نعمات که مرا داده اي


اذعان دارم، به گناهانم اعتراف کرده و از آنها باز مي گردم، تو نيز مرا بيامرز.


  پروردگارا، مرا از زير بار ذلت نفس رهايي ده و پيش از آن که زمان مرگم برسد ، از آلودگي


شک وشرک پاکم کن. از تو ياري مي جويم، ياريم کن، بر تو توکل مي نمايم، مرا به حال


خود وامگذار. تو را مي خوانم، مرا نوميد مساز، مشتاق فضل توام، محرومم مکن. خويشتن


را به وجود پاکت منتسب مي نمايم، دورم مگردان . مقيم درگاه توام، از خود نرانم.


 



 


عاشقان عيد تان مبارک


دوشنبه 12 آذر 1386 , ساعت 8:8 صبح

 


السلام عليک يا غريب الغربا ، السلام عليک يا شمس الشموس


هربار که آمدم حرمت و به ستونهاي محکم عاشقانه ات تکيه


زدم ، نگاه پرخواهشم را ملتمسانه و غمگنانه به شبکه هاي


ضريح مهربانيت دوختم ، مرواريد اشک اشتياق را برگونه هاي


بي تاب و بيقرارم جاري ساختم و کبوتر راه گم کرده دلم را


بدنبال کبوتران ره يافته بارگاهت روانه کردم 


خواستم سند دلم را بنامت بزنم اما ....



هربار که بغض سنگين نياز، تارهاي حنجره ام را مرتعش


ساخت ، زمزمه هاي دلدادگي سرداده نواي يا رضا را


ساز کرد ، هر بار که ضرب عشق بر ضربان دل و قلبم


زد و چشمانم به باران دلتنگي نشست و


خواستم خانه دلم فقط و فقط از آن تو باشد اما...


هربار که دلتنگ شدم ، ابرغم مهمان چشمانم شد و


بارش را آغاز نمود ،در غريبستان دلم هواي تو را کردم .


پنجره دل تاريکم را به سمت قبه و بارگاه ملکوتي و


روح افزايت ، به سمت نورانيت تو که غريب آشنايي


گشودم ، روشنايي حرمت و نسيم دل آويز و آرام بخش


محبتت روحم را نوازش داد ، فضاي آلوده درونم را با


هواي معنوي و دل انگيزت پاک کردم ، خواستم آلوده اش


نسازم اما دنيا نگذاشت اما...



مي خواهم خويش را به پنجره پولاد مهرباني و مروتت


بياويزم و بند دل شکسته ام را گره بزنم به صداقت و


بزرگي و شرافتت و عقيق سرخ نيايش را تقديمت کنم .


آهوي سرگشته کوچه هاي غربت و دلدادگي ام  اما....


آيا ضمانت دلم را ..........مي پذيري ؟؟


 آيا قفل قلبم را با کليد شفاعت و مهربانيت مي گشايي ؟؟


آيا رخصت مي دهي در حالي که دل به تو سپردم


 گره محبتم به تو را پاره کنم و دوباره


پيوند بزنم ، شايد به تو نزديکتر شوم ..


آيا مي خواني و مي پذيري ام ؟؟


مولاي من !


اينک با دلي شکسته وقلبي پر از اميدبسوي تو مي آيم


آيا پناهم ميدهي؟؟؟



 


 



ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[25/5/1387- 12:53 ع] اقا جان! دست دلم را بگير..
[15/5/1387- 7:40 ص] به بهانه روز پاسدار...
[1/5/1387- 10:38 ع] سفري که يه خاطره شد!
[آرشيو شده ها]