«بي گمان ابراهيم (خود به تنهايي) امتي مطيع خداوند وپاکدين بود و از مشرکان نبود .»، روايت شده است که وي آموزگار نيکي ها بود . [در تفسير سخن خداي متعال]
جمعه 22 تير 1386 , ساعت 4:16 صبح

 


 


 



چقدر احساس غرور مي‌کنم، قلبم مالامال از عشق است، عشق


به خدايم، خداي مهربانم، خدايي که من او را فراموش کرده بودم


ولي او هميشه با من، و در کنار من و حامي من بود.


هر آنچه را که اراده مي‌کردم به من مي‌دادي، از همه مشکلات و


چالشها عبور دادي ولي بازهم من تو را نديدم و بازهم تو را


جستجو مي‌کردم. (واي بر من!)


مفري غيرمنتظره برايم تدارک ديدي، تمام مشکلات آن را حل


کردي، فقط براي آنکه تورا بيشتر بشناسم، ولي من غافل به


جاي شکرگذاري عدالت تو را زير سئوال مي‌بردم.


در شبهاي تنهايي خيلي به تو فکر کردم، به گذشته‌ام برگشتم، به


چيزهايي که به من دادي و چيزهايي که گرفتي، بسيار شرمسار


شدم، تازه فهميدم که چه سالها در کنارم بودي، مواظبم بودي،


اما من تو را فراموش مي‌کردم.


خدايا چرا؟ مگر اين بنده ي سراپا تقصير چه کرده بود که با وجود


اين همه ناشکري و حتي گاهي ستيزه‌جويي او را اين چنيني


مورد لطف و حمايت خود قرار مي‌دادي. 


معجزاتت به اينجا هم ختم  نشد، مشکلي را که براي من حکم


مرگ و زندگي را داشت، چنان به سرعت حل کردي که اين بار نه


براي من، و نه براي اطرافيانم قابل فهم و باور نبود، من از


هيچکس کمک نخواسته بودم، فقط با تو که درد دل مي‌کردم


ازت مي‌خواستم که اگر حل اين مشکل باعث نزديک‌تر شدنم به


تو مي‌شود خودت حلش کن و در غير اين صورت نمي‌خواهم از


اين مرحله عبور کنم.


اي کاش مي‌دانستم که در زندگيم چه کرده‌ام که تو هر روز


معجزه‌اي تازه به من نشان مي‌دادي، هر روز صبح که از خواب


بيدار مي‌شوم منتظر اتفاق تازه‌اي هستم، تا براي نزديک‌تر شدنم


به تو کمکم کند.


خدايا به نشانه سپاس مي‌خواهم بنده ات  باشم، مي‌خواهم به


همه بگويم که من چگونه بودم و تو چگونه با من رفتار کردي،


مي‌خواهم به همه بگويم که تو کيستي، مي‌خواهم به همه


بگويم که خدايم چقدر مهربان است، چقدر بخشاينده است،


مي‌خواهم به همه بگويم که خداي من خداي محبت است.


خدايا تو همه را مي‌بخشي، پس چطور مي‌توانم ادعاي بخشش


داشته باشم، خدايا من نيز مي‌خواهم در اولين قدم همه کساني


را که به من جفا کرده‌اند ببخشم، زيرا اولين شرط با تو بودن،


دوستي و محبت است.


خدايا هوسهاي زميني را از من دور کن، مي خواهم پاک باشم،


فقط با تو نجوا کنم، مي‌خواهم فقط تو را صدا کنم.


خداي خوب و مهربانم نمي‌دانم که آيا مي‌توانم سالهايي را که در


خواب بودم را جبران کنم يا نه؟!


حالا مي‌فهمم که چرا لحظه تولد گريه مي‌کردم ولي همه


مي‌خنديدند، چون نمي‌خواستم از تو جدا شوم و به اين دنياي پر


هوس پا بگذارم ولي هيچکس نفهميد، و شک ندارم لحظه مرگم،


همه گريه مي‌کنند ولي من حتماً مي‌خندم چرا که به نزد تو باز


مي‌گردم.


هر زمان خيلي دلم مي‌گيرد، کلامت را مي‌خوانم، چه آرامشي به


من مي‌دهد، سراسر کلامت از عشق ومحبت و دوستي است.


خدايا در راه جلال نام تو اهداف بزرگي در سر دارم، و ايمان دارم


که کمکم مي‌کني، همانطور که خودت گفتي که اگر ايمان شما


به اندازه دانه خردلي باشد مي‌توانيد کوه را جابجا کنيد.


خدايا در اين راه کنارم باش، حمايتم کن، نيروي مضاعف به من


بده، تاگامهايم  نلغزد.  



يکشنبه 3 تير 1386 , ساعت 10:19 عصر




بنام او که وجودش صفاست ،عهدش وفا، ومحبتش کيميا ست





نامت چه بود؟ آدم


فرزندِ کي ؟ من را نيست نه مادري و نه پدري بنويس اول يتيم


عالم خلقت


محل تولد؟ بهشت پاک


اينک محل سکونت؟ زمين خاک


آن چيست بر گُرده نهادي؟امانت است.


قدت؟ روزي چنان بلند که همسايه خدا ، اينک به


قدر سايه بختم بروي خاک


اعضاي خانواده؟ حواي خوب و پاک، قابيل وحشتناک،


هابيل زير خاک


روز تولدت؟ در جمعه اي ،به گمانم روز عشق


رنگت؟ اينک فقط سياه ز شرم چنان گناه


وزنت؟ نه آنچنان سبک که پَرم در هواي دوست نه آنچنان سنگين


که نشينم به اين زمين


جنست؟ نيمي مرا زخاک نيمي دگر خدا


شغلت؟ در کار کشت اميد بروي خاک


شاکي تو؟ خدا


نام وکيل؟ آن هم فقط خدا


جرمت؟ يک سيب از درخت وسوسه





 تنها همين؟ همين و بس


حکمت؟ تبعيد در زمين


همدمت در گناه ؟ حواي آشنا


ترسيده اي؟ کمي


زچه؟ که شوم من اسير خاک


آيا کسي به ملاقاتت آمده است؟ بلي


چه کس؟ گاهي فقط خدا


داري گلايه اي؟ ديگر گِله نه ولي...


ولي که چه؟ حکمي چنين آن هم به يک گناه؟!!!!


دلتنگ گشته اي؟ زياد


براي که؟ تنها فقط خدا


آورده اي سند؟ بلي


چه؟دو قطره اشک





داري تو ضامني؟ بلي


چه کس؟ تنها کس خدا


در آخرين دفاع؟ مي خوانمش چنان که اجابت کند دعا



ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[25/5/1387- 12:53 ع] اقا جان! دست دلم را بگير..
[15/5/1387- 7:40 ص] به بهانه روز پاسدار...
[1/5/1387- 10:38 ع] سفري که يه خاطره شد!
[آرشيو شده ها]