هرکه براي کاري با تو دوستي کند، با برآوردنش از تو روي خواهد گرداند . [امام علي عليه السلام]
   1   2      >
شنبه 27 آبان 1385 , ساعت 7:43 صبح


بنام او که وجودش صفاست ،عهدش وفا، ومحبتش کيميا ست



در ميان بني اسرائيل عابدي بود. وي را گفتند:« فلان جا درختي


است و قومي آن را مي پرستند» عابد خشمگين شد، برخاست و


تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابليس به صورت


پيري ظاهر الصلاح، بر مسير او مجسم شد، و گفت:« اي عابد،


برگرد و به عبادت خود مشغول باش!»


 عابد گفت:« نه، بريدن درخت اولويت دارد» مشاجره بالا گرفت و درگير شدند.


عابد بر ابليس غالب آمد و وي را بر زمين کوفت و بر سينه اش


نشست. ابليس در اين ميان گفت:«دست بدار تا سخني بگويم، تو


که پيامبر نيستي و خدا بر اين کار تو را مامور ننموده است، به


خانه برگرد، تا هر روز دو دينار زير بالش تو نهم؛ با يکي معاش کن و


ديگري را انفاق نما و اين بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است»؛


عابد با خود گفت :« راست مي گويد، يکي از آن به صدقه دهم و


آن ديگر هم به معاش صرف کنم» و برگشت.


بامداد ديگر روز، دو دينار ديد و بر گرفت. روز دوم دو دينار ديد و


برگرفت. روز سوم هيچ نبود. خشمگين شد و تبر برگرفت. باز در


همان نقطه، ابليس پيش آمد و گفت:«کجا؟» عابد گفت:«تا آن


درخت برکنم»؛ گفت«دروغ است، به خدا هرگز نتواني کند» در


جنگ آمدند. ابليس عابد را بيفکند چون گنجشکي در دست!


عابد گفت: « دست بدار تا برگردم. اما بگو چرا بار اول بر تو پيروز آمدم و


اينک، در چنگ تو حقير شدم؟»


ابليس گفت:« آن وقت تو براي خدا خشمگين بودي و خدا مرا


مسخر تو کرد، که هرکس کار براي خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛


ولي اين بار براي دنيا و دينار خشمگين شدي، پس مغلوب من


گشتي»
                                                                           
 منبع: کيمياي سعادت، ص 757




يکشنبه 14 آبان 1385 , ساعت 2:59 عصر

 


هوالمحبوب


درآرام ترين ساعت شب،هنگامي که درعالم خواب وبيداري بودم،


هفت خويشتن من دور هم نشستند ونجواکنان چنين گفتند:


خويشتن اول:


من درتمام اين سالها در تن، اين ديوانه بودم،وکاري نداشتم جز


اين که روز دردش را تازه کنم وشب واندوهش را برگردانم.من


ديگر تاب تحمل اين وضع را ندارم واکنون شورش ميکنم.


خويشتن دوم:


برادر، حال تو بهتر از من است، زيرا کار من اينست که خويشتن


شاد اين ديوانه باشم.من خنده هاي اورا ميخندم وسرود


ساعتهاي خوش او را مي سرايم،وبا پاهايي که سه بال دارد


انديشه هاي روشن اورا مي رقصم.منم که بايد بر اين زندگي


ملال آور شورش کنم.


خويشتن سوم:


پس تکليف من،خويشتن عشق، چه ميشود، که داغ مشعل


سوزان شهوت وحشي واميال خيال انگيز هستم؟منم که بيمار


عشقم وبايد بر اين ديوانه  بشورم.


خويشتن چهارم:


از ميان شما، من از همه نگون بخت ترم،چون کاري بجز نفرت


وپليد وانزجار ويرانگر به من نداده اند. منم آن خويشتن طوفاني


که در سياه ترين در کات دوزخ بدنيا آمده ام وبايد سر از خدمت اين


ديوانه بپيچم.


خويشتن پنجم:


نه، من آن خويشتن گرسنگي وتشنگي،آن مدام در پي چيزهاي


نا شناخته وچيزهاي نيافريده ميگردد ودمي آسايش ندارد،منم که


بايد شورش کنم ،نه شما


خويشتن ششم:


من خويشتن کارگرم،خويشتن زحمت کشي که با دستان شکيبا


وچشمان آرزومند روزها را صورت ميبخشم وعناصر بي شکل را به


شکلهاي تازه وابدي در مي آورم، منم آن تنهايي که بايد بر اين


ديوانه بي قرار بشورم.


خويشتن هفتم:


شگفتا که همه شما مي خواهيد در برابر اين فرد سر بشورش


برداريد، زيرا يکايک شما وظيفه مقدري بر عهده داريد که بايد به


انجام برسانيد.آه ! اي کاش من هم مانند شما بودم،خويشتني با


تکليف معين! ولي من تکليفي ندارم، من خويشتن بي کاره ام،آن


دردر لا مکان ولا زمان خال وخاموش نشسته است، هنگامي که


شما سرگرم باز سازي زندگي هستيد. اي همسايگان، آيا شما


بايد شورش کنيد يا من؟



هنگامي که خويشتن هفتم اينگونه سخن گفت،آن شش


خويشتن ديگر با دلسوزي به او نگريستند ولي چيزي نگفتند،وهر


چه از شب بيشتر گذشت يکي پس از ديگري در آغوش تسليم


ورضاي شيريني بخواب رفتند.


اما خويشتن هفتم همچنان چشم به هيچ دوخته بود،که در پس


همه چيز است.


شنبه 6 آبان 1385 , ساعت 11:36 صبح



هوالمحبوب

 

السلام عليک يا علي بن موسي الرضا...

مي خواهم تا آنجا که دوست دارم، پربگيرم، اما تا بارگاه دوست راه طولاني است.


چشم از پنجره برنمي دارم. دشت از پي دشت، کوه از پي کوه، دسته دسته گل


سرخ، يک عالم سبز و يک دريا اشتياق که دستي از غيب به جانم ريخته است!


هميشه همين طور است.


خودم را که به مولا مي سپارم، ديگر اين من نيستم که مي روم، براي لحظه اي،


خواب مرا مي ربايد...


دست در دست نور و آرميدن در کنار ضريح! چه دل انگيزند اين خواب هاي خوب!


برمي خيزم، پيرامونم غوغايي به پاست. صداي دل هاست. همه مي گويند:


يا ضامن آهو! رسيده ايم انگار! اين گنبد زيبا، قلب ايران است. چه دورنمايي دارد!


السلام عليک يا علي بن موسي الرضا.السلام عليک يا...


 


 


 


 بغضي غريب و بعد هم هاي و هوي پريشان دل. تا غروب راهي نيست. دل و نقاره و


اشک به هم مي آميزند، و من پر از ضريح مي شوم. و سرشار از رازهاي طلايي!...


چه بويي از کنارم گذشت، بوي آسمان بود. يک بوي خيس، يک بوي معنوي سبز. گويا


فطرتم بود که معطر شد از عشق! ضريح اينک به ملکوت مي ماند، و من مي خواهم


تا رضايت «رضا» اوج بگيرم. نيشابور از خاطرم مي گذرد، لحظه اي که امام سر از


کجاوه بيرون آورده اند و فرياد شادي و اشک شوق، زمين و زمان را به هم پيچيده


است.


 



لحظه اي که سينه چاکان حضرتش ازفرط عشق به خاک غلتيده اند. لحظه اي که


بيش از بيست هزار تن تقريرات امام را مي نويسند.


 «لااله الاالله»


دژ استوار من است و من يکي از شرط هاي آنم. به راستي اگر ولايت نباشد، کلمه


مقدس «توحيد» چگونه استوار يابد!؟


شب از نيمه گذشته است. همه جا سرشار از اشک و گلاب است و من خود را با همه


شور به کجاوه سبز ولايت مي رسانم.


 



يا ضامن آهو! دل هاي بي پناهمان را که چون آبگينه هاي شکسته در پهناي گيتي


سرگردانند، در پاي ضريح مقدست آشيان ده که محتاج پرکشيدن به آبي لايتناهي


فطرت خدا يي مان هستيم.



   1   2      >

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[25/5/1387- 12:53 ع] اقا جان! دست دلم را بگير..
[15/5/1387- 7:40 ص] به بهانه روز پاسدار...
[1/5/1387- 10:38 ع] سفري که يه خاطره شد!
[آرشيو شده ها]